خرید بک لینک
Here some talking توهُم یا تفکر یا هرکصشر دیگه ای ... به هرحال دیشب این " تصور " رو داشتم، که مطمعن نیستم " تخیل " باشه ، چرا؟! چون بین خواب و بیداری بودم . اینجوری بود که یه حسی داشتم از " خود بودنَم " و این " خودم" پشت پوستای صورتم زندانی شده بود . یعنی سَرو در نظر بگیرید، فکر کنید به جای مغز ، قفس داریم توی جمجمه، و من قشنگ این حسو داشتم که توی اون قفسم ، و دستام چسبیده بودن به میله ها، و داشتم فشار می دادم میله هارو ، و برآشفته بودم، دقیقا مثل اون سکانس interstellar که متیو مک کانهی میاد خ

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

I know you're fucked همینطور که شقیقه ش تیر میکشید، قدماشو اروم آروم به سمت تعاتر برداشت . حالا باید خوشحال می بود ، چون دختر مو قرمز مورد علاقه ش بغلش نشسته بود ، دوروزه که مورفین نخورده ولی با این حال همینکه رنگ قرمز از کنارش فوران میکرد، حس خوبی بهش دست میداد ، گرچه هنوز قطرات ریز و سرد عرقو پشت کمرش میتونست حس کنه ، دستاش شاید کمی می لرزیدن و آرزو میکرد که توده ی قرمز کنار دستش ، متوجه این لرزش نشده باشه .و چه حسی گُه تر از اینکه ۴ صبح بیدار بشی در حالی که عرق کردی ، روی تخت بشینی و سیگار

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

Sick sick sick روی این چرخه ی تُهی من قدم میزنم، بعضی وقتا میدواَم، و همونطور که واضحه همیشه دور میزنم، سعی میکنم تُرش نکنم، سعی میکنم نفس بکشم، سعی میکنم خوش برخورد باشم، و به بچه ها لبخند بزنم ولی تو خوب میدونی که توخالیه. به چیزی اُمید نبستم، قرار نیست چیزی ظهور کنه و بهش چنگ بزنم تا اوضاع بهتر بشه ، برنامه ی خاصی برای بیرون اومدن از گُه ندارم، و شک دارم که باید این وضعیتو گُه تلقی کنم، یا خوب ؟ یا باید موضعِ خنثی بودن خودم رو مثل همیشه حفظ کنم . البته من با این اُمید زنده ام که برم ، ولی ر

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

آکواریومِ پلاسیده تو خوب میدونستی که سبزی چمنی که داری روش راه میری ، چیزی نیست جز رنگای مصنوعی ای که کارگرای شهرداری چندروز پیش کله ی صُبح ریختن روی چمنایی که از فرط مُردگی، زرد و پلاسیده و پژمرده بودن . و حتی تصور هر تحرکی ، هر صحبتی، مکالمه ای با کسی، باعث میشد بیشتر تصمیم بگیری که چیزی نگی، احتمال اینکه حرفتو بزنی و طرف مقابل بحثو ادامه نده، خیلی کَمه، پس ترجیح میدادی کُلا آغازش نکنی . با این حال من با تو همزادپنداری وافری دارم، منم مثل تو وسط جمعیت بعضی وقتا هرچقدرم باهام حرف بزنن، میخ می

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

اینکه دنبال موافقت بقیه بگردی ، خیلی برات مهم باشه که یکی یا یه گروهی ازت خوششون بیاد ، و تمام سعیتو بکنی که جوری باشی که خوششون بیاد ازت، جوری باشی که تو جامعه " خوب تلقی بشه . دقیقا همین قضیه ای که همه میخوان شوهرشون دکتر باشه . چون دکتر بودن ، وجه اجتماعی خوبی داره، دکتر بودن یعنی آدم پرتلاش و کله تو کتاب بودن و آدمی که دنبال کصکلک بازی نبوده تو جوونیش ، و یه کار مفید کرده و الانم یه کار مفید داره میکنه و چه آدم مورد تاییدی، چه پرستیژی . اینکه دنبال موافقت بقیه بگردی ، یا خودتو جر بدی که ازت

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

زندگی زندگی کردن کُلا پروسه ی سخت و کون پاره کُنیه ، باید کار کنی، بخوری ، گُشنت میشه ، تشنت میشه ، باید حموم بری ، برینی ، همه ی کارایی که باید انجام بدی چون باید انجام بدی . باید بری سرکار ، باید بری دانشگاه احتمالا، امتحان بدی ، و با کُلی آدم سر و کله بزنی ، ارائهنده ، همکلاسی، همسایه ، خانواده ی خودت ، فامیل ، دوست و آشنا ، و باید سعی کنی معقول به نظر برسی ، باید مواظب باشی که یه لباسو یه ماه نپوشی و هر یه ماه یه بار بری فروش‌رسانیگاه تا لباس بخری ، باید گردنتو صاف نگه داری ، زندگی واقعا پ

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

و باور کن ، خیلیا زنده ان چون نتونستن دُزارُ درست به دست بیارن ، نتونستن اوردز کنن و بمیرن ، اگه خودکشی ناموفق داری، خاص نیستی، تجربه ت منحصر به فرد نیست ، خیلیا هرروز سوار مترو میشن ، میرن سرکار، در صورتی که سه ساله خودکشی نکردن . بعد این بهش چی میگن ؟ استیصال. و کسی هم درباره ش حرف نمیزنه ، فکر میکنی فقط خودتی که نمی تونی و نتونستی بمیری و زنده ای و می گذرونی ، ولی خیلیا همینن رفیق . تو نتونستی بمیری ، بعد صبح پامیشی می بینی عه ، عه قرصا کم بودن یا چه می دونم قبلش معده ت پر بوده ، تو آینه نگا

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

Welcome رمانای کلاسیک روسی ، مث رمانای معاصر آمریکایی ، اینجوری نیست که وقتی می بندیش بازم بهش فکر کنی ، و بری توی داستان .ولی یه حس راحتی ای داره، در اون حد درگیر نمیشی که وقتی تموم بشه حس کنی یه تیکه از روحت باهاش رفته، ولی انقدری درگیرکننده س که بی خیالت کنه ، و بخوای ورق بزنی و ببینی چی میشه و ولش نکنی نصفه کاره . یه حس لایتی داره ، مثل ماری جوانایی که ضعیفه . و من قراره یه مدتی با کلاسیکای روسی سرگرم بشم.امریکایی معاصر کافیه . welcome to russian chaos. جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ | 14:56

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

احوال ناخوش اگه از این بارا داشتیم که میرفتی پشت میز میشستی و بارتِندِر ، لیوانتو زیر شیرِ الکل میگرفت و برات لیوانتو پر از ودکا می کرد ، من امشب قطعا اونجا بودم ، قطعا داشتم لیوان چندمم هم میکشیدم بالا ، و همه جارو تار می دیدم . قضیه فکر نکنم مربوط به موقعیت خاصی باشه، کُلا الان بهاره ، منم بهار و تابستون (یعنی نصف سال ) افسردگیم بیشتر میشه . چون ببینید بهار کیریه دیگه ، هم روزا داره طولانی میشه، هم میخواد گرم بشه، تو گرما باید کارَم بکنی ، تازه پشه هااَم شبا میخوان دور گوشیت پرسه بزنن از تاب

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

بَن ۲

هاهاها :|

میدونید چی شد ؟

این وبلاگمم از فهرست مبحثی بَن شد .

چه پروسه خسته کننده ای واقعا :|

باید برم برای یادداشت های الف ۳ ؟؟؟

یا باید کُلا سیکشو بزنم و به غار انزوای مطلق فرو برم.

چرا فیلتر نمیکنید؟!

فیلتر کنید .

+

شایدم این دفعه دیگه پلیس فتا بیاد حضورا بهم تذکر بده.

+

آپدیت ۸ اردیبهشت ۱۴۰۲ :

یادداشتای الف ۳ فیلتر شد .

شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲ | 2:5

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

صفحه بندی